بابام که خیلی دوسش داشتم از بینمون رفت ،دو سه ماه گذشته ،نگهداری از مادرم با منه ،اما غز پسش بر نمیام چون برخلاف بابام ،ی اخلاقای بدی داره ک تحملش برام خیلی سخته.
و ی عمر کاراشو با زور پیش برده ، و الکی عادت داره هفته ای دو سه بار باید دکتر ببرمش ، با اینکه هشتاد و دو سالشه ، و آزمایش و ...هیچ مشکلی نداره خدارو شکر ، نقندی نه چربی و ن ...
فقط چشماش سو نداره ،و زانو هاش درد میکنه .و باید مسکن مصرف کنه ،
مثل موقعی ک بابا زنده بود طبق عادت ی دیگ برنج درست میکنه و روز بعد میریزه
دستم خالیه
امروز ۹خردا ده ، این ماه حتی ی پنجاه تومن هم در آمد نداشتیم دارم داغون میشم ، با اینکه هشت ساله سرطان دارم و اما یکساله برا چکاب نتونستم برم ، الیناا آسم داره شبا از بس سرفه میکنه نمیتونه بخابه ، یکماهه ک نادک هم قلبش درد میگیره و زده ب دست چپش و انگشتاش بی حس شده ، اما حتی نون شبم نداریم برااا همین نمیتونه دکتر بره ،
نمیدونم چیکار کنم خدایااااا ، ی دختر دانشحووو ، ی بچه ی مریض ک آسم داره و ومنم ک تکلیفم معلوم نیست ، وهمسرم هم دیگه قلبش طاقت نداره ، ما یطرف ، مادر م هم طرف دیگه .....
خدایااا ی راهی جلو پامون بزار ، خدایااا
برچسب:
نویسنده: هستی اسدیان